جامعه و پژوهش

جامعه شناسی برای زندگی

جامعه و پژوهش

جامعه شناسی برای زندگی

جامعه و پژوهش

یکی از زمینه هایی که در این وبگاه درباره آن به انتشار مطالبی خواهیم پرداخت، «روش شناسی و پارادایم شناسی علوم اجتماعی» است که شامل مباحث زیر خواهد بود:

- معرفی نحله های گوناگون پاردایم شناختی در علوم اجتماعی و نقد و نظر پیرامون آنها؛

- پرداختن به مباحث فلسفی و پارادایم شناختی روش های گوناگون تحقیق؛

- معرفی روش ها و تکنیک های مختلف تحقیق؛

- معرفی اساتید و صاحب نظران داخلی و خارجی و مصاحبه و گفتگو با آنان؛

- مقالات ترجمه شده و

- معرفی کتاب و سیر مطالعاتی.

آنچه در زیر می آید، مقدمه ای است بر خط سیری که در این بخش دنبال خواهیم کرد:

 

روش شناسی و فلسفه ی روش: پیوند نظر و عمل

سالهاست که در کشور ما علاقه و گرایش به رشته‌های علوم انسانی و به ویژه علوم اجتماعی رواج و گسترش بسیاری یافته است و این علاقه و توجه، هر روز بیشتر و بیشتر می شود. در این میان، هم مباحث نظری و فلسفی و هم تحقیق اجتماعی و فرهنگی طرفداران بسیاری یافته است. اما با وجود گذشت مدت زمان طولانی از چنین روندی، جامعه ی علمی علوم اجتماعی ما با مشکلات گوناگونی دست و پنجه نرم می کند.

هر ساله تعداد بسیار زیادی پایان نامه ی کارشناسی ارشد و دکتری در رشته های مختلف علوم اجتماعی در کشور تولید می شود و مقالات زیادی در نشریات متنوع علوم اجتماعی به چاپ می رسد و گذشته از این، تحقیقات و پروژه های مختلفی نیز از سوی ارگان ها و سازمان های دولتی و غیر دولتی گوناگون به انجام می رسد؛ اما درباره ی آن چه امروزه در حوزه ی تحقیقات اجتماعی در کشور جریان دارد، باید به دو نکته اشاره کرد. مساله ی اول مربوط به موضوعاتی است که عمده ی پایان نامه ها و تحقیقات اجتماعی و فرهنگی ما به آنها می پردازند و مساله ی بعدی، رویکرد ها و روش های مورد استفاده در این تحقیقات است. مساله ی اول- یعنی بحث موضوعات پژوهش های اجتماعی- اگر چه جای نقد و بررسی بسیار دارد، در این مقال از آن گذر کرده و تنها به این نکته اشاره می‌کنیم که موضوعات تحقیقات اجتماعی در کشورما، بیش از آنکه ناظر به معضلات و مسائل اجتماعی خرد و کلان جامعه امروز ایران باشد، یا بسیار تکراری و پراکنده و تنها به جهت دریافت مدرک است و یا اینکه برگرفته از مسائل ترجمه ای است که با وضعیت جاری کشور فاصله ی بسیار دارد؛ این را هم باید اضافه کرد که رشته‌های گوناگون علوم اجتماعی در کشورما، دانشجویان را نسبت به مسائل کلان مربوط به حوزه سیاست و ساختارهای کلان اجتماعی، بی سواد بار می‌آورند و در این زمینه از رشته‌های علوم سیاسی بسی عقب هستند؛ بحث راجع به این مسائل بسیار مفصل است و لذا بررسی آن را به وقت و جایگاه مقتضی واگذار می‌کنیم و بر مساله ی دوم- یعنی روش- متمرکز می شویم؛ موضوعی که می‌تواند عرصه‌ای باشد برای پیوند نظر و عمل.

همانطور که می‌دانیم در طول چند سال اخیر، از سویی با ترجمه ی طیف گسترده ای از کتاب های فلسفی مواجه هستیم؛ طیف عظیمی از دانشجویان رشته‌های علوم انسانی هرروزه به انتشارات معتبر مراجعه کرده و با چند عنوان کتاب فلسفی بسیار جدید و داغ از آن جا خارج می شوند. همه ساله انبوهی از کتاب های فلسفی غامض و جالب تالیف و عمدتا ترجمه می شوند؛ اما مسأله این جاست که معلوم نمی شود که جایگاه این کتاب ها در عرصه دانش و تحقیق یا در عرصه زندگی عملی ما چیست. در محیط های دانشگاهی با انبوهی از دانشجویان سخت کوش و علاقمند برخورد می کنیم که دانش فلسفی و نظری تحسین برانگیزی دارند، اما ناتوانی در کاربرد عملی این رویکرد ها و بحث ها، به اختلال ذهنی و پراکندگی اندیشه آنها منجر می شود.

این آفت به نحو گسترده ای دامنگیر دانشجویان متمایل به تحول در علوم انسانی و اجتماعی کشور و آنچه به آن «تولید علوم انسانی بومی» گفته می‌شود نیز هست. به این معنا که بسیاری از علاقمندان و دغدغه مندان رشته‌های علوم انسانی و اجتماعی، هنگامی که از سخن از تحول در علوم انسانی به میان می‌آید، چاره کار را در این می‌بینند که خود را غرق در آموختن رویکردهای گوناگون فلسفی کنند و با توجیه «تولید فلسفه های مضاف برای رشته‌های گوناگون علوم» و امثال این توجیهات، در آموختن نظریات این متفکر و آن فیلسوف لحظه‌ای درنگ نکنند؛ بدون توجه به اینکه این استغراق در دنیای ذهنیات و در نتیجه عقب ماندن از قافله ی پرشتاب تحولات اجتماعی و فرهنگی و مسائل اجتماعی، چه اثری خواهد داشت و آیا انتهای این مسیر به هدف مطلوب ختم می شود؟ این مساله به معنای فاصله افتادن میان نظر و عمل در جامعه علوم انسانی کشور است.

از سوی دیگر، آنچه درباره ی پژوهش های اجتماعی در کشور می‌توان گفت، این است که دانش تولید شده در تحقیقات علوم اجتماعی ما، عمدتا مخدوش، مختل، ناموزون و غیر روش مند است. تحقیقات مذکور با اغماض یا کم توجهی به بنیان های فلسفی دانش، تصور می کنند که در چارچوب اثبات گرایی قرار دارند؛ حال آن که این پارادایم قدرتمند را به سطح برخی استدلال های آماری یا نرم افزارهای تحلیل داده های عددی فروکاسته و به مبانی آن نیز پایبند نبوده اند. کتاب های روش تحقیق کمی و آماری نیز به وفور نوشته شده و فشارهای متعدد ناشی از علاقه به تحصیلات تکمیلی تقریبا هیچ کتاب روش تحقیقی را بدون مشتری نمی گذارد.

بنابراین، از یک طرف باید پرسید که کاربرد عملی کتاب‌ها و مباحث فلسفی و نظری چه می شود؟ آیا می توانیم از این فلسفه و روش در درک دنیایی که در آن زندگی می کنیم و در حل مسائلی که در کشورمان و جهان پیرامونمان با آن مواجه هستیم استفاده کنیم؟ این مفاهیم گوناگون فلسفی را کی و کجا باید در عرصه تحقیق اجتماعی و فرهنگی به کار گرفت؟ و از طرف دیگر راجع به تحقیقات اجتماعی و فرهنگی رایج در کشور باید این پرسش را طرح کرد که آیا می توان روش های تحقیق را بدون توجه به مبانی فلسفی و پارادایمی آنها به کار بست؟ بالاخره رابطه بین فلسفه و روش چیست؟

در این میان، تأکید و توجه ما بر مبانی فلسفی تحقیق اجتماعی و کاربرد فلسفه در پژوهش است.

در واقع باید گفت ما درباره بنیان های فلسفی و پارادایمی روش های تحقیق- که همواره از آنها استفاده می کنیم- چیز زیادی نمی دانیم. کسانی که می اندیشند، خود را از بررسی و تحقیق دور نگه می دارند و بیشتر کسانی که تحقیق می کنند، با بنیان های فلسفی پژوهش خود بیگانه اند.

باید گفت در جامعه علوم انسانی کشور هیچ اتصال قابل توجهی بین فلسفه و روش- بخوانید نظر و عمل- وجود نداشته و هریک ادعای بی نیازی از دیگری را دارد. متاسفانه اکثر محققان کشور با فروکاستن کل نظام فلسفی به پارادایم اثباتی و تقلیل این پارادایم به پیمایش پرسشنامه ای، چند نرم افزار متعارف و استدلال های آماری، حق اثبات گرایی را نیز به جا نیاورده و چهره ای ساده، عامیانه و سطحی از آن به نمایش می گذارند. در حالیکه روش های کمی نیز- با وجود نقدهای وارد بر آنها- از ارزش، وسواس، دقت، عینیت و ارزش علمی والایی برخوردارند. اکثر تحقیقات به ظاهر کمی  و اثباتی در کشورما نه تنها اصول و منطق علمی این پارادایم را دنبال نکرده، بلکه عمدتا در قالب کلیشه هایی چون «عوامل موثر بر»، «تاثیر... بر...» و امثالهم خلاصه شده اند. موضوع های تکراری، روش های تکراری، نظریه های تکراری، آماره های تکراری و نتایج بدیهی و عامیانه مواردی هستند که همه ما به آنها آگاهیم.

اکثر محققان ما اعم از کمی یا کیفی یکسره به وسط تحقیق می پرند. اگر روش آنها کمی باشد، به محض طرح مساله تحقیق به فکر تهیه یک پرسشنامه استاندارد و یک نرم افزار آماری نسخه آخر می افتند! چارچوب نظری هم بعدا به شکلی اضافه می شود. سپس مجموعه ای از نظریه های گاه غیرمرتبط و متضاد در آن به زور گنجانده شده و یک نظریه یا تلفیقی از نظریه ها در پی می آید که جز اینکه به حجم کار اضافه کند، ارتباطی منطقی، راهبردی و پارادایمی با فرضیه ها و کل تحقیق ندارد. ادامه کار هم با یک سری جدول ها و آماره های تکراری به پایان می رسد.

اگر هم تحقیق کیفی باشد، مجددا همان منطق روش کمی را دنبال کرده و تنها با فرض استفاده از فنون مصاحبه و مشاهده تصور می کنند کار کیفی کرده اند. ما اکثرا روش شناسی را با روش و پارادایم را با روش شناسی مغلطه می کنیم و روش های کمی را با پرسشنامه و نرم افزار های آماری و روش های کیفی را با فنون مصاحبه و مشاهده یکسان می گیریم؛ در حالیکه فنون و آماره ها در آخرین مرحله سلسله مراتب منطق و اصول یک پارادایم قرار داشته و ساده ترین مهارت ها هستند! در واقع نمی دانیم که تفاوت میان دو روش کمی و کیفی، در فنون تحقیق آنها نیست؛ که در مواضع پارادایمی پشت سر آنها قرار دارد.

این ها و مسائلی از این دست، از گرفتاری های علوم اجتماعی در کشور ماست.

لذا بنا داریم در این سلسله مباحث (روش شناسی)، از سویی به بیان پارادایم های رایج در علوم اجتماعی و رفتاری پرداخته و از سوی دیگر،  به ارتباط جنبه های نظری با وجه عملی و روش های تحقیق بپردازیم؛ در‌واقع هدف مطلوب ما اولاً پرهیز و اجتناب از گرایش به رویکردهای فلسفی و نظری؛ بدون توجه به مباحث کاربردی و تحقیق اجتماعی است و از سوی دیگر، زیر سؤال بردن تحقیقات اجتماعی و کار میدانی بدون در نظر گرفتن مبانی فلسفی و پاردایم شناختی. در‌واقع کار ما جایی میان فلسفه و روش قرار خواهد گرفت.